زخم بی ریشه فقط گل می کنه

این استعاره های دوست داشتنی

برای بعد تر شدن باید قبل تر بود

باید از ابتدا بود

باید سر خط را خوب گرفت

گاهی معنارا می شود زندانی کرد اما نمی شود زندان بانش شد.

زندان معنا, آگاهی پروصفی می سازد که زندان بانی برای آن وجود نخواهد داشت . همه اش می شود زندان و زندانی

حرف بر سر پوست شکل می گیرد و از پوست بیرون می زند.

تنهایی حرمت حرف بی پوست یا پوست بی حرف است که زمین نخورده بلند می شود و همیشه روی پاست. سرپاست

من به شکل قطعه قطعه شده ی آن آگاه بود و کم کم کلیتی در من در حال شکل گیری است که حرف و پوست را یک سر یکی می کند و می گذارد تا خوب جوش بخورد ظرف بزرگی است و من درآن  به خوبی جا به جا می شوم. اما به خوبی هم به دیواره ها می خورم و به خوبی هم سر بالا می کنم و به خوبی هم خودم را می بینم و همین به خوبی ها که با هم جمع شود آن  قدر خوب می شود که دیگر کمی خوب معنا نمی باید . آن گاه حس را از دسته رفته می دانم

پس با تمام قوا با آن مبارزه می کنم

این همه خوب را با کمی خوب عوض می کنم

فقط کم است که زیباست

فقط   کم .

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط mckean نظرات ()

-پس درست است که ما همگی یک شکل داریم به اشکال مختلف

+درست است اما اختلاف در اشکال  ،  شکل را نیز دگرگون می کند

-درست است اما دگرگونی در اختلاف  ،مارا به سمت یک شکل شدن سوق می دهد

+درست است اما سوق یافتگی به سمت یک شکل ، مارا یک شکل می کند

-پس درست است که ما همگی یک  شکل داریم به اشکال مختلف

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط mckean نظرات ()

گاهی خواندن یک متن به مثابه نوشتن متنی دیگر است

خوانش خود روایتی دیگر از نوشته است

خواننده نیز خود راوی روایتی نو در عرصه ای است که به مثابه جولانگاه انتخاب کرده

پس خوانندگان خود نویسندگانند

پس بخوانید و بنویسید اما اصراف نکنید

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط mckean نظرات ()

من که حافظه مدار نبودم هیچ وقت

وگرنه با یستی تا به حال تمامیت معنا را تحویل می دادم و می رفتم در صف می ایستادم

هیچ گاه هیچ چیز برای پاسخ دادن نیامده

پس پی آن نمی گردم  .

فقط دلم برای هوای بی سروسامانی بی پاسخی تنگ می شود که همیشه مرا بعد از سوال ها چهار میخ می کرد

فقط همین

چه سبز می شوم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط mckean نظرات ()

وقتی روایتت را ادیت کنی یعنی رو به اتمام دارد

پس اگر متمرکز بر آن شوی و ویرایشش کنی آن گاه تمام شده و روایت نویی را آغاز می کنی .

مثل فیلم سینمایی که آخرین  مرحله آن,  ادیت کردن آن است .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط mckean نظرات ()

گاهی اسیر شدن در قدرت تمام عیار روایت  چهار چوب بدنت را به بن بست می کشد

بگذار کوچه های فرعی باز باشند. تو بی مهابا بدوی و از این کوچه به  آن کوچه بروی .

سختی مسیر, قدرت تمام عیار روایتت را قابل تحمل تر می کند.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط mckean نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت